خانم عینکی

دنیا رو با عینکمون می‌بینیم.

دنیا رو با عینکمون می‌بینیم.

۱ مطلب با موضوع «خاطره» ثبت شده است

این جمع‌بندی‌های آخر سالِ امسال، بهم حس "بزرگ شدن" القا کرده! 
پس از پایان ترم یک که هرچی داشتم روی هم ریختم و مامانم اومدن کمک تا مرتبشون کنم برای انتقال. ترم سه، مامان چند روز پیش من موندن و تو اون چند روز، وسایلهام رو جمع کردند و خودم عملا کاری نکردم.
اما امسال از پریروز، عصر، لباسهام رو جمع کردم و تا و مرتب و دسته‌بندی، تا آخرش که طبقات قفسه‌فلزی رو باز کردم و مرتب گذاشتم تو ساک دستی، و حتی باور نمیکردم روزی در این حد در انجام امور شخصی و کارهام، بزرگ و بالغ بشم که اطراف تک‌تک وسایل شکستنی‌م پلاستیک و کاغذ بپیچم تا حتی صدای به هم خوردنشون هم نیاد؛ چه رسد به شکستن! برایِ من که هیچ‌وقت هیچ‌کاری نکردم و بلد نبودم، این حسِ خیلی خوبی ه. حس زیبای بلوغ و بزرگ شدنِ اممم، اجتماعی؟! مسئولیتی؟! 
ترجیح میدم به وقایع چند سال اخیرم فکر نکنم (لااقل تعمدی فکر نکنم!) و از نعمت عافیت و سلامتی‌ِ نسبی‌م لذت ببرم. شکرگذار همین درک حس لذت باشم و خدا رو سپاس بگم که میتونم از انجام کارهای بی‌مشاری که دوستشون دارم، لذت ببرم!

-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-

گمان کنم دیروز (امروز!) من، از روزهایی باشه که ارزش ثبت‌کردن داشته باشه! از صبح ۸:۳۰ که با علاقه و با انرژی مثبت از خواب بیدار شدم و اتو کردنِ مانتویی که دوستش داشتم (در دوران امتحانات محروم بودم!) تا دوندگی تو دانشکده پیرا و سه جلسه پشت سر هم از ۱۱:۱۵ تا ۱۸:۳۰! ولی خب، با آقای حسینی [دوست، همکار و برادر بزرگوارم] به خوبی چارت رو در بهترین حالت ممکن نهایی کردیم وشرح وظایف هر مسئول رو با آیین‌نامه پیش‌نوشتیم! [پیش‌نویس کردیم!] 
حالا، بعد هم که با بچه‌ها قرار بود با ۲۲ روز تاخیر برای هانیه تولد بگیریم و غافلگیرش کنیم، [خب احتمالا شما هم به ما حق بدین که ۲۰ خرداد اصلا زمان مناسبی برای به دنیا اومدن نیست! چه دانش‌آموز باشی، چه دانشجو!] آدرسی که هما بهمون گفته بود، درست نبود! سه بار یه مسیر طولانی رو دور زدم که بتونم پیداش کنم! این وسط هانیه هم که خبر نداشت، حسابی کفرش دراومده بود که "اومدیم شهربازی، نه که بریم یه جا اتراق کنیم!" ولی انصافا طوری طول کشید پیداکردن هما اینا، که منِ باتحمل و صبور هم، به آستانه‌ی عصبانیتم رسیده بودم! :)) هر چند بعد رسیدن به مقصد و دیدن تولد و بادکنک‌های آویزون‌شده به شاخه‌های درخت‌ها و عصبانیتش و شوکه شدن یهوییش از تولدش (حتی نیم درصد احتمال نمیداد!) خیلــــی عالی بود! عکاسی و فیلمبرداری ثمین و حضور مادر هانیه هم عالی‌ترش کردند! :)
بعدش هم که جمع‌کردن وسایل و کار کردن درحالی که از شدت استرس‌های فیزیکی و خستگی سرت درد می‌کنه! :)) 
خب، این حالات و وضعیت‌ها و شرایط برای من لذت‌بخش ه! لااقل برای یکی مثل من که تیپ شخصیتیش A ه، احتمالا مدام تو جنب و جوش بودن و کار کردن به مراتب حس مثبت‌تری از استراحت و تفریح بهش بده و این خستگی فیزیکی اصلاً با خستگی روانی همراه نیست!
دیگه نگم که وسط شاه‌گلی و در حال تولد و بادکنک‌بازی و ترکوندنش با کیمیا، آقای حسینی و دکتر نقوی هم دیدن من رو! :D یه ذره شخصیت آکادمیک پیش آقای دکتر داشتم، اونم رفت! :))


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ تیر ۹۷ ، ۰۳:۳۴