خانم عینکی

دنیا رو با عینکمون می‌بینیم.

دنیا رو با عینکمون می‌بینیم.

خوشا پر کشیدن..

دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب

سلام.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ آبان ۹۷ ، ۱۰:۰۲
الهه نوراللهی

می‌بوسمت به خواب در حضور خیالی‌ات

نظر می‌کنم به تو، به هیبت جلالی‌ات


دوست دارم که شبی به رویا باز ببینمت

مگر به آن سربکشم ز لعل شرابی‌ات


مگر تو چه داشتی که چنین مبتلا شده‌ام

منِ سنگ دل به عشقِ اضطرابی‌ات؟


نازنین من، تو بگو چه چاره کند 

دل دچار من به قطحی و محالی‌ات؟


مهربان، قرارمان این نبود، تو جر زدی!

که عاشق من و تو باشی و بی‌خیالی‌ات!


تو خود ببین چه کرده‌ای که به کِلک من

غزل می‌تراود و اشک ز جایِ خالی‌ات


الهه نوراللهی



۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۸ آبان ۹۷ ، ۱۲:۲۷
الهه نوراللهی

دوستت دارم و بین من و تو فاصله‌هاست

شرح این قصه به تشریح دل واقعه‌هاست


عشق نورم و به دنبال دل و بارقه‌ای

بودم و نوری و هست‌ام به همین بارقه‌هاست


عشق تو لازمه‌ای بود به ضربان، به نفس

باقی عمر و حیاتم به همین لازمه‌هاست


من به دنبال تو بودم، تو به دنبال چو من

شکر این عشق و محبت، به چنین خاطره‌هاست


تکیه کردم به تو و گرم به تدبیر تو ام ،

نور تو روشنی و هستی این قافیه‌هاست


الهه نوراللهی




۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ مهر ۹۷ ، ۲۲:۵۲
الهه نوراللهی

محبوب خوش‌آوای من، بعد از مدت مدیدی سراغ پلی‌لیست گوشی رفتم تا به آهنگ‌های منتخب و زیبایی که داشتم دوباره گوش بدهم؛ اما انگار صدای زیبای تو و کلام ترانه‌سان‌ات چنان برای من زیباتر و لذت بخش‌تر است که از هیچ کدامِ موسیقی‌ها نه لذت بردم و نه حتی توانستم به آنها گوش بدهم. صدای تو، تنها صدایی است که می‌توانم ساعت‌ها گوش کنم و تمرکز داشته باشم روی کلامش و خسته نشوم و بیشتر و بیشتر تشنه‌ی صحبت شوم!

نازنین، صدای دلنشین تو، حرف‌های دل‌آرایت، نگاه مجذوبت، وای! چشمان زیبایت.. 

در دل و جانم جا گرفته‌ای و عقل و دلم هر دو متحیرند. من دلم را هم که سرکوب می‌کنم، عقلم فریاد می زند و از عشق به تو می گوید، از زیبایی تو می‌گوید، از تو می‌گوید، از تو می‌گوید، از تو می‌گوید!

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ مهر ۹۷ ، ۲۲:۵۰
الهه نوراللهی

یادداشتی منتشر شده برای نشریه دانشجویی بیان/ شماره چهاردهم


به عبارت «کرسی‌های آزاداندیشی» می‌اندیشم که شاید رهبری بیشتر از هر مسئول دیگری به آن تأکید کرده‌اند. مگر «آزاداندیشی» و «آزادی بیان» جز برای آشنایی و آگاهی از نظرات متفاوت و انتخاب بهترین‌شان است؟ مگر جز این است که هر گاه پاسخ‌ها یکسان باشد، پاسخ درست پنهان باقی می‌ماند؟ به راستی دعوت به تحدی قرآن برای چه بود؟ کسی می‌داند ماجرای مباهله چه هنگام و برای چه روی داد؟ از مناظره‌های امامان شیعه با دانشمندان سایر فرقه‌ها و عقاید، حتی مادی‌گرایان، کسی اطلاعی دارد؟ سوالی ذهنم را پریشان کرده است؛ مگر وقتی آیینی، باوری، فکری «حق» باشد نیازی برای پنهان نگه‌داشتن زوایای آن و مسکوت کردن مخالفان آن عقیده و فکر احساس می‌شود؟ به‌راستی، چگونه می‌توان نظرات خود را با «بستن دهان‌ها و گوش‌ها» غالب کرد و غالب خواند؟ با اندیشه‌ی این زبان‌های بسته چه می‌توان کرد؟ این گوش‌هایی که موانعی برای شنیدن، آگاه شدن و انتخاب کردن دارند، تفکرشان را که امری ذاتی است چه می‌کنند؟ و من بیشتر از همه به «تحدی» قرآن فکر می‌کنم. «اگر می‌توانی، سخنی بهتر از سخن من بگو» و می‌بینی که همه عاجز می‌شوند از رقابت و حقیقت با آزادی دادن به عقاید دیگر پیروز می‌گردد! اگر قرآن دستور به قطع زبان مخالفانش، چه در زمان قدرت و چه غیر آن زمان می‌داد، می‌توانستیم بپذیریم که حق است و سخنی از جانب خداست؟ مگر چه نقصی دارد که نگران سخنان مخالفینش است؟ می‌خواهد چه را پنهان کند؟

چند وقت پیش دوباره خبر ممنوع‌التصویری و ممنوع‌المنبری فرد دیگری را شنیدیم که بیشتر موجب دلهره و نگرانی‌مان شد. با این مقدمه می‌خواستم بخشی از دغدغه‌های فکری خود را بازگویی کنم. دغدغه‌هایی از زبان دانشجویی که اقرار به مسلمانی کرده و نگران حکومت اسلامی است و نمی‌تواند این رفتارهای دوگانه و غیراسلامی را بپذیرد. رفتارهایی که خود موجب پریشانی بیشتر افکار می‌شود؛ علی‌الخصوص که حتی با سخنان رهبری نیز هم‌خوانی ندارد. 

این اتفاق بهانه‌ای شد تا پریشانی فکری خود و دوستانم را بیان کنم؛ دانشجویانی که مستقل از احزاب هستند و نگران حکومت اسلامی و ایران‌اند. دانشجویانی که در تلاش‌اند برای عدالت اجتماعی و اعتلای ایران. دانشجویانی که جز عطش حقیقت‌جویی هیچ ندارند و اکنون بیشتر از پیش دچار بهت و حیرت شده‌اند.

من مسلمان شده‌ام با پیروی از آیه‌ی «فبشرالعباد، الذین یستمعون القول و یتبعون احسنه». وقتی نظرات خودمان را پس از شنیدن سخنان رهبری، دیگر -لااقل به طور عمومی- بازگویی نمی‌کنیم و سخن ایشان را فصل‌الخطاب مسائل می‌دانیم و یا اعتقاد به آزادی اندیشه و بیان داریم که حریت لازمه‌ی انسانیت است، وقتی که در تلاشیم چهره‌ی واقعی از اسلام، این آیین زیبا، رونمایی شود، وقتی که تاریخ مطالعه کرده‌ایم و حدیث خوانده‌ایم و قرآن ازبر کرده‌ایم و بارها متذکر تفاوت رفتار برخی از صاحبان فرمان با قرآن و اصول انقلاب و رهبری به دوستانمان شده‌ایم، جز از سر علاقه به «حق» و «انسانیت» نیست.  اکنون ما نیز –هر چند به وعده‌ی حتمی پیروزی حزب‌الله معتقدیم- در دوراهی ناامیدی و امید مانده‌ایم و پرسشی دیگر که «تکلیف ما چیست؟» ذهنمان را به خود مشغول کرده است، هرچند آسودگی خود را عدم می‌دانیم و هیچ‌گاه از تلاش کناره‌گیری نخواهیم کرد، اما آرزوی قلبی‌مان گسترش عدالت اجتماعی و آگاهی در ایران و دنیا و توفیق دیدن این اتفاق است.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ شهریور ۹۷ ، ۱۰:۴۹
الهه نوراللهی

محبوب من سلام. 

نازنینم، امشب آرزو کردم که کاش تو، من بودی تا بدون واسطه درک می‌کردی که چقدر دوستت دارم. دوست دارم داد بزنم، با بلندین صدای ممکن، و بگویم "دوستت دارم" تا مگر کمی بتوانم حق شدت علاقه را ادا کرده و بتوانم به تو عمق و شدتش را نشان بدهم. 

زیبارو، به داشته‌هایت می‌اندیشم که باعث شده‌اند اینگونه فریفته و شیفته‌ی تو بشوم و تو چه نداری؟!

تجلی انسان کامل زندگی‌ام، آزادمردِ رویای من، کودکانه دوست دارم بغلت کنم و تو نیز مرا به خود بفشاری و در بغل خودت مچاله‌ام کنی، و کودکانه‌تر دوست دارم چهره‌ی زیبایت را ببوسم و شاهد چشمان بسته‌ات موقع بوسه بشوم. 

عزیزِ من، کاش می‌شد تو، من بودی تا بتوانی شدت علاقه و محبتم نسبت به خودت را ببینی! دوستت دارم، خیلی بیشتر از خیلی. ❤

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ شهریور ۹۷ ، ۲۰:۴۷
الهه نوراللهی

بدین ترتیب علوم پایه تموم شد. >D:<

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ شهریور ۹۷ ، ۱۵:۱۵
الهه نوراللهی
بارها نوشتم و نتوانستم تکمیل کنم، نوشتم و پاک کردم، خواستم بنویسم و زشت پنداشتم، ..
ولی اگر قرار بر عاشقی باشد، قرار بر رابطه باشد، قرار بر دلبستگی باشد، قرار بر زندگی باشد، چهره و پول و موقعیت اجتماعی نباید معیار قرار بگیرند. چه بسا پیشنهادها و موقعیت‌هایی که «به ظاهر» عالی‌اند و هر یک بهتر از دیگری، اما آن‌چیزی را که تو در جستن آن هستی، ندارند! و چقدر تعهد و وفاداری نسبت به «ساختن احساس» دشوار می‌باشد وقتی جز ظواهر بنیان و پایه‌ای ندارند. وقتی احساسات بیشتر تمایلات نفسانی‌اند تا خواست‌های عاطفی و عارفانه..
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ شهریور ۹۷ ، ۱۶:۴۲
الهه نوراللهی

سلام.

تصمیم گرفته بودم با یکی از دوستانم قطع ارتباط کنم، برای همین کارهایی که انجام می‌داد و پیام‌هایی که برای من ارسال می‌کرد ناخودآگاه در ذهنم بولد می‌شدند و در نتیجه متوجه شدم در این ارتباط شاید من کم‌کاری و کم‌محبتی دارم نه او.

درباره‌ی مسئله‌ی دوستی کمی بیشتر فکر کردم، رفتارها و حرف‌ها و کاری‌های س. ، ح. ، ف. ، س. ، س. ، ع. ، ف. و دوستان دیگری که نسبت به من مهربان‌اند، دوست‌اند، تایمی ویژه برای «من» اختصاص می‌دهند و من فراموششان می‌کنم.

تصمیم گرفته‌ام بنویسم، من حافظه‌ام فراموش‌کار است! اسامی دوستانم را بنویسم و در خاطرم بماند که من دوستان زیادی دارم و اینبار خودم زمانی را برای دوستانم اختصاص بدهم. اینبار من ابتدا به ساکن پیامک بزنم و احوالشان را جویا بشوم، با آن‌ها قرار ملاقات و گردش تنظیم کنم و دوستی‌های جدیدی را بسط دهم. دوستی‌هایی با بزرگ‌تر‌ها!

القصه، اوقات خوش آن است که با دوست به سر شود. :)

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ تیر ۹۷ ، ۱۷:۱۹
الهه نوراللهی
به گمانم گفتن برخی حرف‌ها و بروز برخی احساسات به منزله‌ی تاریخ انقضای آن‌هاست. انگار بعضی مسائلِ درونی مثل راز هستند که تا گفته نشده‌اند، هستند و بعد از آن از بین می‌روند؛ همانند راز که بعد از بازگویی دیگر راز نیست!

معمولاً زمان زیادی طول می‌کشد تا دوستی که حس خوبی ازش گرفته‌ام، بشود رفیق صمیمی‌ام و خود این، معمولاً خیلی طول می‌کشد تا از عزیز بودنش کاشته شود. لااقل من را سلطان وفا نامیده‌اند و هرچقدر هم که مشکل بین من و رفیقم پیش بیاید، حتی اگر آن اختلاف منجر به دوری فیزیکی و قطع ارتباطمان بشود، اما باز ته دلم دوستش دارم و احتمالاً اگر دوباره سراغی از من بگیرد، مجدداً بشود رفیق ناب‌ام.

من احساساتم را بروز می‌دهم، احساساتم را ابراز می‌کنم، از عشقی که به برخی از دبیران -خانم- دوره تحصیلم داشته‌ام، از علاقه‌ای که ممکن است به یک کودک غریبه در مطب دکتر پیدا کنم تا احساساتم نسبت به اعضای خانواده و نیز احساساتم نسبت به رفیقانم.

به‌راستی، دیگران چگونه می‌توانند خیلی زود رفیق/عاشق/دوست بشوند؟ چگونه می‌توانند احساساتشان را زود تغییر بدهند؟ خیانت کنند در دوستی، در عشق؟ زود فراموش کنند دوستشان را و زود ابراز عشق بکنند؟ مگر هر چه زود به دست آید، زود از دست نمی‌رود؟ مگر محبت، عشق، رفاقت، دوستی، زود فراموش می‌شود؟ سوالی ذهنم را درگیر ساخته است، چگونه می‌توانید رفیق کسی باشید اما برای رفاقتتان وقت نگذارید؟ چگونه می‌توانید علاقه‌مند/ عاشق کسی باشید اما برای رسیدن به محبوبتان تلاش نکنید؟ به گمانم در چنین شرایطی، علاقه و رفاقتی واقعی در میان نیست. آیا اشتباه می‌کنم؟! شما بگویید، مگر دو دوست/ یک عاشق نباید برای رفاقت/ رسیدن تلاش کند؟ صبور باشد؟ ...

حرفهایم را در میان لفافه می‌پیچم و به تو تقدیم می‌کنم. می‌شود خودت گره‌شان را باز کنی؟! تفقهوا امری؟!

به من فرصت زنده بودن بده ...


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ تیر ۹۷ ، ۲۲:۰۲
الهه نوراللهی