خانم عینکی

دنیا رو با عینکمون می‌بینیم.

دنیا رو با عینکمون می‌بینیم.

خانم عینکی
دنبال کنندگان ۲ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
عینکم رو که تو نمازخونه‌ی دانشکده در آوردم تا استراحت کنم، دیدم رفیق شفیق من 9 سال ه که همین عینک ه. ناچاراً دنیا رو با همین عینکم می‌بینم. ولی خب، حقیقتش این ه که همه عینکی هستیم، فقط بعضیا عینک فیزیکی هم دارن!
۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ شهریور ۹۶ ، ۱۷:۱۴
هی دلت پر میشه، میخوای بنویسی، تا میای پای صفحه نمی‌تونی بنویسی! وای از آذر! وای ..


رادیو چهرازی رو گوش نمیدادم.. ولی خب، این اپیزودش رو بچه‌ها فرستاده بودن برام ... شما هم خواستید اپیزود 16ش رو گوش بدید، ارزش داره.

پاییز که می‌شه ما بی‌اختیار می‌ریم اتاقِ جمشید. پاییز یه‌هو می‌آد، توو یه‌روز، مثل بهار و بقیه. صپ زود بیدار می‌شی می‌بینی حیاط شده طوفان رنگ و رنگ که برپا در دیده می‌کند. ما هم مثل عوام‌الناس، مثل سیاوش قمیشی و کریستی برگ عقیده داریم پاییز دل‌گیره. شباش صدای بوف می‌آد. به جمشید می‌گیم: سر معرکه مهمون نمی‌خوای دل‌مون گرفته؟ می‌گه: بابا کجاش دل‌گیره؟ نگا نارنگیا رُ ، نگا نارنجیا رُ ، به‌زبانِ حال با انسان سخن می‌گه. خرمالو رُ ببین. می‌گم: جمشید نارنجی چیه؟ مهر، آبان، وای از آذر؛ چه‌جوری بگذرونیم امسالُ ؟ تولد جمشید آبانه. خب معلومه خوشش می‌آد. راه می‌ره می‌گه: دنیا یعنی محاسنِ پاییز. می‌گم: خب مثلا چارتا مثال بزن از این محاسن. می‌گه دلبر لباس قشنگا رُ از توو گنجه درمی‌آره، پایین کمی لخت، بالا کت و کلفت، آدم حظ می‌کنه. می‌گم: اولا چش‌تُ درمی‌آرما، دوما این‌که نصفش معایبه، حیف تابستون نبود که همه‌ش لخت؟ یه چای می‌ریزه می‌ذاره جلومون، می‌گه: حالا دلبر هیچی، شبا رُ چی می‌گی؟ مگه تو خودت عاشق شبا نیستی؟ پاییز همه‌ش شبه دیگه. نصف روز غروبه. می‌گم: آقا ما دو سّاعت شب بسّ‌مونه، زیادم هست. می‌خوایم زودتر بیدار شیم تموم شه. یه چراغی می‌ذاریم اون گوشه تاریک‌روشن می‌شینیم ستاره می‌شمریم تا سحر چه زاید باز. می‌گه چایی از دهن افتاد. جمشید اگه پاییز این‌قدی که تو می‌گی خوبه، چرا ما هر سال روز اول پاییز دل‌مون خالی می‌شه؟ همه به این زردی و نارنجی نگاه می‌کنن حال‌شون جا می‌آد، چرا ما بلد نیستیم؟ چرا همه رفته بودناشون رُ می‌ذارن برا پاییز؟ چرا پاییز هیشکی برنمی‌گرده؟ جمشید یه سیبیل نازک داره، سفید شده، خیــــلی ساله این‌جاس، همه‌ی پاییزای آسایشگاه رُ دیده. می‌گه: این درخت بزرگه نا نداره، وگرنه بهت می‌گفتم پادشاه فصل‌ها یعنی چی. می‌گم: جمشید یادته هف‌هش ده سال پیشا، این زن و شوهر اتاق بغلیه رُ ؟ یارو سیبیل از بناگوش دررفته‌ رُ می‌گم، واسه خودش هیبتی داشت قدیما، خوب باهم چسبیده بودن، آبان بود یا آذر، ماه آخر پاییز، که مدیریت قدیمی درُ با لگد شکست رفت توو، دید دست همُ گرفتن، تیکه و پاره، رفتن که رفتن. پاییز نبود؟ یه قلپ چای می‌خوره، می‌گه: آره یادمه. جمشید اون یارو که ته راهرو می‌شست، سرشُ می‌کرد تووحقوق‌بشر چی؟ همین وختا بود دیگه. بهش می‌گفتیم داداش حیف تو نیست؟ برو دنبال یه کار آبرومند. یه کلمه هم حرف نمی‌زد، هی فقط یواش می‌گفت: همینه آبرو. لاغر بود. اصن نفهمیدیم چرا آوردنش قاطی ما. یادته در حیاطُ زدن، رفتیم وا کردیم، کسی نبود. گذاشته بودنش پشت در، بی‌حقوق، با چشِ بسته، آبروشم دستش بود. پاییز بود بابا. جمشید پا می‌شه می‌ره کنار پنجره، فک می‌کنه ما حالی‌مون نیست. هرسال همینه کارش. می‌گم: جمشید ما چرا تا این زرد و قرمزا رُ می‌بینیم بند دل‌مون پاره می‌شه؟ پس کدوم رنگا قراره حال ما رُ خوب کنن ما مرخص شیم بریم پی کارمون؟ اون یکی رُ یادته رشید بود؟ دستاشُ تکون می‌داد. با عینک و سر فرفری وسط راهرو می‌گفت: لبت کجاست که خاک چشم به‌راه است. یه‌بارم خیال کردیم داره واسه دلبر می‌خونه، نزدیک بود سیراب شیردونش کنیم. چی شد اون؟ عشق صف نونوایی بود. هرچی از مدیریت پرسیدیم جواب سربالا داد. پاییز نبود؟ همین وختا بودا جونِ تو، که دیگه از نونوایی برنگشت، آخرم ورداشتن یه ورق کاغذ چسبوندن پشت شیشه، که خودسر شده، اشتباه شده باس ببخشین. آدم به‌دلش چطوری حالی کنه که اشتباه شده؟ جمشید نشسته رو زمین، کنار دیوار، تکیه داده، خیره به روبه‌رو. عین هر سال. می‌شینم کناردستش، پای دیوار، می‌گه وردار یه نارنجی بزن رها کن این حرفا رُ . دوتا پر نارنجی می‌ذاریم کف دست‌مون، دراز می‌کنیم جلوش، بیا تو هم بزن. یارو غریبه‌هه می‌گه: چیه؟ با کی کار داری؟ می‌گم: جمشید خودتُ لوس نکن بابا، نارنجی رُ بزن بلند شو بریم توو حیاط. می‌گه: جمشید کیه دیوونه؟ بده بینم اون داروی نظافتُ، خودتم برو پی کارت. اللهم صل علی محمد و آل محمد… نشسته، تکیه به‌دیوار، می‌گم: اگه نیای تنها می‌رمـا. تولد جمشید آبانه. عین همون آبانی که هرچی در زدیم وا نکرد. نشست کنار دیوار، خیره موند تا پایــــیز هر سال. رفتیم به مدیریت گفتیم: ببخشین چرا اسم جمشید ُ توو این کاغذتون ننوشتین؟ گفت: جمشید کدوم بود؟ گفتیم: همون که تولدش آبانه. حالا هم آبانه دیگه. پس چرا نیست؟ اینم پاییز. جمشید می‌گه: یه چای دیگه بریزم؟ می‌گم: چای نمی‌خوام، بیا بیشین پاییز خیلی یادت ُ می‌کنم. از پنجره اتاق می‌بینم‌اش وسط حیاط، زردا و نارنجیا رُ با پا هم می‌زنه، می‌خنده، می‌خونه: پادشاه فصل‌ها پاییز…
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ آبان ۹۶ ، ۱۵:۲۱

در یکی از راهروهای باریک بیمارستان، دو تخت وجود دارد که بیماران در انتظار، روی آن‌ها می‌نشینند. تصور کن گرسنه‌ای و با کسی شوخی نداری، به تایم ناهار هم باقی مانده. کیکی رولتی میخری، به حالت چهار زانو روی یکی از تخت‌ها نشسته و درحالی که تلاش می‌کنی دستانت هیچ تماسی جز به پوسته‌ی پلاستیکی کیک نداشته باشند،  انرژی از دست رفته را تجدید می‌کنی. 

[:-نگاه بیماران]

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۷ آبان ۹۶ ، ۱۱:۵۳
شاید دوست داشته نشدن از طرف افرادی که دوستشان دارم بزرگترین نداشته‌ی زندگی‌ام است.
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ آبان ۹۶ ، ۲۰:۲۱
گاهی وقت‌ها بعضی حرف‌ها رو نمیشه حتی به نزدیک‌ترین دوستت هم بگی. یا وقتی بابا مسیر برگشت رو طولانی‌تر کردند که با هم از اون حرف‌های یواشکی و پدر و دختری داشته باشیم و از دلیل دل‌تنگی کل هفته‌ام پرسیدند (یک‌شنبه و چهارشنبه می‌خواستم کلاس‌ها رو تعطیل کنم و برگردم.) باز گفتم دلیل خاصی نداشت. این حرف‌ها رو باید به یه فرد خاصی بگی که خودش هم از اون ماجرا اطلاع داره، خودش هم در جریان ه. ممنونم ازشون که حالِ گرفتهٔ هفته‌م رو تو عصر جمعه خوب کردند! :)



وقتی موسیقی و شعر به زندگی بر‌میگردند زندگی رنگش متفاوت‌تر میشه. بهتر میشه. لطیف میشه. تصور کن رنگ هم بیاد به این زندگی و البته سبک درست زندگی! ^__^

الهی، از ته دل شکرت.
۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ آبان ۹۶ ، ۱۹:۵۰

کم سن و سال به نظر رسیدن من، فقط در کلام افراد بزرگسال و «دوم/سوم دبیرستانی» بودن خلاصه نشده. طوری ه که بچه‌های 1.5 تا 3 ساله همه‌ش صدام میزدند بیا با هم بدویم و بازی کنیم!

البته حالت چهره خاص و لحن صدای ویژه‌م در برخورد باهاشون هم فکر کنم بی‌تأثیر نیست!

چه دنیای دوست‌داشتنی‌ای!

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۵ آبان ۹۶ ، ۲۰:۱۶
مقاله‌ای با همین عنوان در سایت منتشر شده که جالب بود، در واقع مشتاق شدم که کتاب رو بخونم، هرچند قبل این چند کتاب دیگه در اولویت هستند.


مقاله دیگری در سایت بود که تقریباً به بحث «غیرت» مربوط زمیشد که در بحث های زیادی دیدم میگن غیرت آموزشی به وجود میاد و ذاتی نیست!



در کل، همان حدیثی که میگه علم بیاموزید حتی اگر برای خدا نباشد، چون در نهایت عالم را به خدا میرساند! [مضموناً اینگونه است]

حالا اگه به دنیای سلولی و مولکولی سر بزنید، و و و ...
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۲ آبان ۹۶ ، ۱۴:۱۵

سروین: شده تا حالا بخوای بری جایی که تنها باشی یا لااقل کسی نباشه که تو رو بشناسه و تو بخوای زندگی جدیدی اونجا داشته باشی؟
من: آره! خیلی! اصلاً حتی اینکه این همه [در بیان ادبی] میگم دوست دارم برم روی ماه و پاهام رو آویزون کنم و زمین رو ببینم به همین دلیل ه فقط!

سروین: بیا ببرمت یه جایی حال و هوات عوض بشه!
من: کجا؟

من: سرویـــــن [قلبی که در چشمانش بازتاب می‌یابد] چه جای خوبی!
سروین: اینجا دریم‌لند تو عه! ببین همه‌چی داره! گل داره، مرغ داره، گربه داره!

[دریم‌لند رصدخونه داشت، ماه بود، کل شهر رو میشد از اونجا دید، نشست و نگاه کرد، داد زد و کسی نشنوه، تنها بود! تنهای تنها!]



درختش از من، ماهش از تو :



#رفیق
۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۷ مهر ۹۶ ، ۲۳:۰۸
موقع نوشتن Background توجه داشتم که مطالبم تکراری و یا کپی‌برداری از مقالات مرجع نباشه، با این‌حال نمی‌دونستم که این محدودیت در حد 4 کلمه است؛ 1 الان که با نرم‌افزارهای آنلاین مربوطه چک کردم دیدم هیچ جمله ای شبیه هیچ مقاله‌ای نبوده و حقیقتاً حس شعف خاصی دارم.

+ جایی برای نگه‌داری و دسترسی به کتاب‌ها و برخی فایل‌ها نیاز دارم، ترجیحاً آنلاین. :/

[البته گوگل درایو هست، ولی راستش نگرانِ عدم شارژ ماهانه‌ش به خاطر دلاری بودنش هستم!]


1. یعنی نباید 4 کلمه‌ی پیاپی شبیه مقاله‌ی دیگری باشه.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ مهر ۹۶ ، ۱۳:۳۱

چرا آدم درست‌حسابیا اینقدر شبیه بابا هستند؟! خب من میبینمشون دلم برای بابا تنگ میشه -____-



۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ مهر ۹۶ ، ۰۲:۱۳

ژن‌درمانی، سلول‌های بنیادی، نوروساینس، بیوتکنولوژی!

وقتی عناوین مقالات این شاخه‌ها رو می‌خوندم، یه حس دلتنگی خاصی بهم دست داد! خیلی وقت بود از این موضوعات نخونده بودم. -__- 3>

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۳ مهر ۹۶ ، ۱۹:۰۰