خانم عینکی

دنیا رو با عینکمون می‌بینیم.

دنیا رو با عینکمون می‌بینیم.

خوشا پر کشیدن..

دنبال کنندگان ۴ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
طبقه بندی موضوعی

محبوب من سلام. 

نازنینم، امشب آرزو کردم که کاش تو، من بودی تا بدون واسطه درک می‌کردی که چقدر دوستت دارم. دوست دارم داد بزنم، با بلندین صدای ممکن، و بگویم "دوستت دارم" تا مگر کمی بتوانم حق شدت علاقه را ادا کرده و بتوانم به تو عمق و شدتش را نشان بدهم. 

زیبارو، به داشته‌هایت می‌اندیشم که باعث شده‌اند اینگونه فریفته و شیفته‌ی تو بشوم و تو چه نداری؟!

تجلی انسان کامل زندگی‌ام، آزادمردِ رویای من، کودکانه دوست دارم بغلت کنم و تو نیز مرا به خود بفشاری و در بغل خودت مچاله‌ام کنی، و کودکانه‌تر دوست دارم چهره‌ی زیبایت را ببوسم و شاهد چشمان بسته‌ات موقع بوسه بشوم. 

عزیزِ من، کاش می‌شد تو، من بودی تا بتوانی شدت علاقه و محبتم نسبت به خودت را ببینی! دوستت دارم، خیلی بیشتر از خیلی. ❤

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ شهریور ۹۷ ، ۲۰:۴۷

بدین ترتیب علوم پایه تموم شد. >D:<

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ شهریور ۹۷ ، ۱۵:۱۵
بارها نوشتم و نتوانستم تکمیل کنم، نوشتم و پاک کردم، خواستم بنویسم و زشت پنداشتم، ..
ولی اگر قرار بر عاشقی باشد، قرار بر رابطه باشد، قرار بر دلبستگی باشد، قرار بر زندگی باشد، چهره و پول و موقعیت اجتماعی نباید معیار قرار بگیرند. چه بسا پیشنهادها و موقعیت‌هایی که «به ظاهر» عالی‌اند و هر یک بهتر از دیگری، اما آن‌چیزی را که تو در جستن آن هستی، ندارند! و چقدر تعهد و وفاداری نسبت به «ساختن احساس» دشوار می‌باشد وقتی جز ظواهر بنیان و پایه‌ای ندارند. وقتی احساسات بیشتر تمایلات نفسانی‌اند تا خواست‌های عاطفی و عارفانه..
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ شهریور ۹۷ ، ۱۶:۴۲

سلام.

تصمیم گرفته بودم با یکی از دوستانم قطع ارتباط کنم، برای همین کارهایی که انجام می‌داد و پیام‌هایی که برای من ارسال می‌کرد ناخودآگاه در ذهنم بولد می‌شدند و در نتیجه متوجه شدم در این ارتباط شاید من کم‌کاری و کم‌محبتی دارم نه او.

درباره‌ی مسئله‌ی دوستی کمی بیشتر فکر کردم، رفتارها و حرف‌ها و کاری‌های س. ، ح. ، ف. ، س. ، س. ، ع. ، ف. و دوستان دیگری که نسبت به من مهربان‌اند، دوست‌اند، تایمی ویژه برای «من» اختصاص می‌دهند و من فراموششان می‌کنم.

تصمیم گرفته‌ام بنویسم، من حافظه‌ام فراموش‌کار است! اسامی دوستانم را بنویسم و در خاطرم بماند که من دوستان زیادی دارم و اینبار خودم زمانی را برای دوستانم اختصاص بدهم. اینبار من ابتدا به ساکن پیامک بزنم و احوالشان را جویا بشوم، با آن‌ها قرار ملاقات و گردش تنظیم کنم و دوستی‌های جدیدی را بسط دهم. دوستی‌هایی با بزرگ‌تر‌ها!

القصه، اوقات خوش آن است که با دوست به سر شود. :)

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ تیر ۹۷ ، ۱۷:۱۹
به گمانم گفتن برخی حرف‌ها و بروز برخی احساسات به منزله‌ی تاریخ انقضای آن‌هاست. انگار بعضی مسائلِ درونی مثل راز هستند که تا گفته نشده‌اند، هستند و بعد از آن از بین می‌روند؛ همانند راز که بعد از بازگویی دیگر راز نیست!

معمولاً زمان زیادی طول می‌کشد تا دوستی که حس خوبی ازش گرفته‌ام، بشود رفیق صمیمی‌ام و خود این، معمولاً خیلی طول می‌کشد تا از عزیز بودنش کاشته شود. لااقل من را سلطان وفا نامیده‌اند و هرچقدر هم که مشکل بین من و رفیقم پیش بیاید، حتی اگر آن اختلاف منجر به دوری فیزیکی و قطع ارتباطمان بشود، اما باز ته دلم دوستش دارم و احتمالاً اگر دوباره سراغی از من بگیرد، مجدداً بشود رفیق ناب‌ام.

من احساساتم را بروز می‌دهم، احساساتم را ابراز می‌کنم، از عشقی که به برخی از دبیران -خانم- دوره تحصیلم داشته‌ام، از علاقه‌ای که ممکن است به یک کودک غریبه در مطب دکتر پیدا کنم تا احساساتم نسبت به اعضای خانواده و نیز احساساتم نسبت به رفیقانم.

به‌راستی، دیگران چگونه می‌توانند خیلی زود رفیق/عاشق/دوست بشوند؟ چگونه می‌توانند احساساتشان را زود تغییر بدهند؟ خیانت کنند در دوستی، در عشق؟ زود فراموش کنند دوستشان را و زود ابراز عشق بکنند؟ مگر هر چه زود به دست آید، زود از دست نمی‌رود؟ مگر محبت، عشق، رفاقت، دوستی، زود فراموش می‌شود؟ سوالی ذهنم را درگیر ساخته است، چگونه می‌توانید رفیق کسی باشید اما برای رفاقتتان وقت نگذارید؟ چگونه می‌توانید علاقه‌مند/ عاشق کسی باشید اما برای رسیدن به محبوبتان تلاش نکنید؟ به گمانم در چنین شرایطی، علاقه و رفاقتی واقعی در میان نیست. آیا اشتباه می‌کنم؟! شما بگویید، مگر دو دوست/ یک عاشق نباید برای رفاقت/ رسیدن تلاش کند؟ صبور باشد؟ ...

حرفهایم را در میان لفافه می‌پیچم و به تو تقدیم می‌کنم. می‌شود خودت گره‌شان را باز کنی؟! تفقهوا امری؟!

به من فرصت زنده بودن بده ...


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ تیر ۹۷ ، ۲۲:۰۲
سلام.
یکی از درس‌هایی که یاد گرفته‌ام «در گذر بودن» دنیا و همه‌ی اهل دنیاست. من از بین همه‌ی اهالی دنیا، به آد‌م‌ها بیشتر از سایر «موجودات» جان‌دار و بی‌جان دلبستگی و وابستگی پیدا می‌کنم و همین دنیا به من ثابت می‌کند همان‌طور که لذت دلبستگی را چشیده‌ام، باید تلخی فرقت و جدایی و انفصالشان را نیز تحمل کنم.
تا کنون با آدم‌های زیادی مصاحبت و مراوده داشته‌ام که جدایی‌ام از برخی از آن‌ها با فراموشی و فاصله، با برخی با ناراحتی و آزردگی خاطر و با برخی نیز با دل‌تنگی و علاقه‌مندی به وصل بوده؛ اما از همه‌‌ی آن‌ها، از حضور تمامی آدم‌هایی که وارد زندگی‌ام شده‌اند، خاطره ساخته‌اند و رفته‌اند بهره‌مند شده و از هریک چیزی آموخته‌ام. به‌گونه‌ای که حتی آن که با آزرده ساختن‌ام از من دور شده، درسی به من یاد داده که کمتر موقعیتی نظیر آن برای یادگیری چنان‌چیزی پیش می‌آمد؛ هر چند از راه دادن‌ آن فرد به زندگی‌ام پشیمان بوده باشم.
القصه، درس پشت درس برای نوجوانی خام که به جبر سن شناسنامه‌ای پا در اجتماع می‌گذارد و «خودش را می‌سازد.»

نتیجه‌گیری: دل‌نبستن به آدم‌ها و به‌خاطر داشتنِ «عابر بودن» آن‌ها در زندگی‌ام
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ تیر ۹۷ ، ۱۲:۱۲
یادداشتی منتشر شده برای نشریه دانشجویی بیان/ شماره نهم

در بین شواهد علمی حوزه علوم‌پزشکی، نظرات کارشناسان و متخصصان از نظر اعتبار در سطوح پایین‌تری قرار دارد و در راس هرم شواهد، مقالات متاآنالیز و سیستماتیک‌ریویوها قرار دارند. در واقع، اگر استاد متخصص دانشگاه هاروارد اظهارنظری داشته باشد، تا زمانی که آن اظهار نظر مطابق با نتایج تحقیقات ارزیابی‌شده نباشد، [برای مثال] اعتبار کمتری نسبت به مقاله‌ی سیستماتیک‌ریویوی پزشک عمومی خواهد داشت. 
در طی برنامه‌ی ماه عسل که در ایام ماه مبارک رمضان پخش می‌شد، قسمتی به موضوع ویروس HPV اختصاص یافته بود. جدا از تمامی ادعاها و صحبت‌های مطرح شده در آن برنامه، واکنش‌ها و حاشیه‌های بی‌شماری که به موضوع واکسن HPV اختصاص پیدا کرده است، اهمیت به‌سزایی دارد. علی‌الخصوص که این واکنش‌ها و اظهارنظرات در رسانه‌ّهای [عمدتاً زرد] سیاسی مطرح شده و موضوع استفاده از واکسن یک اقدامی سیاسی در جهت منافع اسرائیل و کشورهای غربی قلمداد شده است! 
متأسفانه در سال‌های اخیر شاهد رشد روزافزون مطالب غیرمستند و غیرعلمی در حوزه‌ی علوم پزشکی هستیم که برخی از مردم نیز به‌خاطر باورهای مذهبی و اعتقادی و یا باورهای سنتی [و گاهاً فضاهای مسمومی نظیر پزشک‌ستیزی!] به آن‌ها اعتماد کرده و متأسفانه گاهاً حتی درمان‌های پزشکی را نیز نادیده می‌گیرند و این، جز بازی مرگ و بازی با زندگی بیماران نیست! در شرایطی که به‌اصطلاح «سونامی سرطان» در کشور وجود دارد، شمار بیماران مبتلا به ایدز افزایش یافته، به دلایل اقتصادی-اجتماعی بیماری‌های مزمنی نظیر دیابت، بیماری‌های قلبی و عروقی و ... شمار زیادی از افراد جامعه را متاثر ساخته، و مهم‌تر، در نبود علوم‌اجتماعی پزشکی در کشورمان و سیاست‌گذاری‌های اشتباه، متعصبانه و با نادیده‌گرفتن عوامل تأثیرگذار و پرداختن به «علایم‌درمانی بیماری‌ها»، ناامید شدن مردم از درمان‌های پزشکی نیز بی‌تاثیر در سواستفاده‌های اعتقادی-سیاسی نخواهد بود! در این آشفته‌بازاری که دامن حوزه‌ی پزشکی را گرفته است، ما، به عنوان خانواده‌ی علوم‌پزشکی و عضوی از سیستم بهداشت و درمان می‌توانیم با تمسک به علم، کمتر به شایعات و مطالب زرد دامن بزنیم و به‌جای اظهارنظر متعصبانه بر اساس باورهای سیاسی، گامی در جهت سلامت بیشتر جامعه بپردازیم. 
واکسن HPV ساخت ایران:
ویروس پاپیلومای انسانی عامل شایع‌ترین بیماری مقاربتی است که به دلیل روابط جنسی محافظت نشده رخ می‌دهد و مردان بیشترین عامل انتقال این بیماری هستند. عفونت این ویروس، اگر توسط سیستم ایمنی بدن برطرف نشود، فرد آلوده را مستعد سرطان‌هایی نظیر سرطان دهانه‌ رحم، سرطان مقعد، سرطان آلت تناسلی، سرطان زبان، سرطان گلو و برخی دیگر از سرطان‌ها (باتوجه به رفتارهای جنسی) می‌سازد. سرطان دهانه‌ی رحم بیشترین سرطان ناشی از این ویروس می‌باشد که علی‌رغم قابلیت پیشگیری، متأسفانه جزو سرطان‌های شایع زنان محسوب می‌شود و در کشور ما نیز، مطابق آمار سال 1394، از هر صدهزار زن، 1.78 نفر به این سرطان مبتلا هستند. 
در این بین، تزریق واکسن بهترین راه پیشگیری از آلودگی به این ویروس می‌باشد که متاسفانه به علت وارداتی بودن آن و هزینه‌ی بالا ( حدوداً 750هزار تومان) علی‌رغم توصیه‌ی سازمان جهانی بهداشت جزو برنامه‌ی واکسیناسیون ایران قرار نگرفته است. 
خبر خوب آنکه، به اعلام معاون تحقیقات وزیر بهداشت، تولید واکسن ایرانی HPV به مراحل پایانی رسیده و احتمالاً از سال ۹۸ به بازار عرضه خواهد شد. واکسنی که تاکنون عوارضی از آن گزارش نشده و ضمن کاهش هزینه‌های سیستم درمانی کشور، می‌تواند کیفیت و کمیت زندگی بسیاری از زنان ایرانی را نیز افزایش دهد. 
با امید به اینکه به زودی شاهد کمترین آمار بیماری‌ها (با اصلاح سبک‌‌های زندگی، رفتاری و فکری و نیز تغییر سیاست‌گذاری‌ها و رفع موانع اجتماعی) باشیم، امیدوارم بتوانیم علت ورود متخاصمانه و ناآگاهانه‌ی (؟!) رسانه‌های سیاسی به مسائل علمی را نیز بدانیم!


منــابـــع:
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ تیر ۹۷ ، ۱۲:۴۱

این جمع‌بندی‌های آخر سالِ امسال، بهم حس "بزرگ شدن" القا کرده! 
پس از پایان ترم یک که هرچی داشتم روی هم ریختم و مامانم اومدن کمک تا مرتبشون کنم برای انتقال. ترم سه، مامان چند روز پیش من موندن و تو اون چند روز، وسایلهام رو جمع کردند و خودم عملا کاری نکردم.
اما امسال از پریروز، عصر، لباسهام رو جمع کردم و تا و مرتب و دسته‌بندی، تا آخرش که طبقات قفسه‌فلزی رو باز کردم و مرتب گذاشتم تو ساک دستی، و حتی باور نمیکردم روزی در این حد در انجام امور شخصی و کارهام، بزرگ و بالغ بشم که اطراف تک‌تک وسایل شکستنی‌م پلاستیک و کاغذ بپیچم تا حتی صدای به هم خوردنشون هم نیاد؛ چه رسد به شکستن! برایِ من که هیچ‌وقت هیچ‌کاری نکردم و بلد نبودم، این حسِ خیلی خوبی ه. حس زیبای بلوغ و بزرگ شدنِ اممم، اجتماعی؟! مسئولیتی؟! 
ترجیح میدم به وقایع چند سال اخیرم فکر نکنم (لااقل تعمدی فکر نکنم!) و از نعمت عافیت و سلامتی‌ِ نسبی‌م لذت ببرم. شکرگذار همین درک حس لذت باشم و خدا رو سپاس بگم که میتونم از انجام کارهای بی‌مشاری که دوستشون دارم، لذت ببرم!

-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-

گمان کنم دیروز (امروز!) من، از روزهایی باشه که ارزش ثبت‌کردن داشته باشه! از صبح ۸:۳۰ که با علاقه و با انرژی مثبت از خواب بیدار شدم و اتو کردنِ مانتویی که دوستش داشتم (در دوران امتحانات محروم بودم!) تا دوندگی تو دانشکده پیرا و سه جلسه پشت سر هم از ۱۱:۱۵ تا ۱۸:۳۰! ولی خب، با آقای حسینی [دوست، همکار و برادر بزرگوارم] به خوبی چارت رو در بهترین حالت ممکن نهایی کردیم وشرح وظایف هر مسئول رو با آیین‌نامه پیش‌نوشتیم! [پیش‌نویس کردیم!] 
حالا، بعد هم که با بچه‌ها قرار بود با ۲۲ روز تاخیر برای هانیه تولد بگیریم و غافلگیرش کنیم، [خب احتمالا شما هم به ما حق بدین که ۲۰ خرداد اصلا زمان مناسبی برای به دنیا اومدن نیست! چه دانش‌آموز باشی، چه دانشجو!] آدرسی که هما بهمون گفته بود، درست نبود! سه بار یه مسیر طولانی رو دور زدم که بتونم پیداش کنم! این وسط هانیه هم که خبر نداشت، حسابی کفرش دراومده بود که "اومدیم شهربازی، نه که بریم یه جا اتراق کنیم!" ولی انصافا طوری طول کشید پیداکردن هما اینا، که منِ باتحمل و صبور هم، به آستانه‌ی عصبانیتم رسیده بودم! :)) هر چند بعد رسیدن به مقصد و دیدن تولد و بادکنک‌های آویزون‌شده به شاخه‌های درخت‌ها و عصبانیتش و شوکه شدن یهوییش از تولدش (حتی نیم درصد احتمال نمیداد!) خیلــــی عالی بود! عکاسی و فیلمبرداری ثمین و حضور مادر هانیه هم عالی‌ترش کردند! :)
بعدش هم که جمع‌کردن وسایل و کار کردن درحالی که از شدت استرس‌های فیزیکی و خستگی سرت درد می‌کنه! :)) 
خب، این حالات و وضعیت‌ها و شرایط برای من لذت‌بخش ه! لااقل برای یکی مثل من که تیپ شخصیتیش A ه، احتمالا مدام تو جنب و جوش بودن و کار کردن به مراتب حس مثبت‌تری از استراحت و تفریح بهش بده و این خستگی فیزیکی اصلاً با خستگی روانی همراه نیست!
دیگه نگم که وسط شاه‌گلی و در حال تولد و بادکنک‌بازی و ترکوندنش با کیمیا، آقای حسینی و دکتر نقوی هم دیدن من رو! :D یه ذره شخصیت آکادمیک پیش آقای دکتر داشتم، اونم رفت! :))


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ تیر ۹۷ ، ۰۳:۳۴

محبوب نازنینم، سلام.

بار دیگر نامه‌ای برای تو می‌نویسم، چرا که با نامه‌نگاری مطمئن می‌شوم پیامم به دست تو می‌رسد و ابراز علاقه‌ام به‌طور مستند ثبت می‌شود؛ تا همه‌ی عالم بدانند تو مرا جان و جهانی! 

چند روزی از تو دور افتادم و این فراق سینه‌ی مرا پر از اندوه می‌کند. عزیزم، مگر قرار نبود هیچ‌گاه دستانم را رها نکنی و در هر لحظه نگاهم کنی؟ من، خودم را اصلا مقصر نمی‌دانم. من، عاشقی فقیر و از پا افتاده، عاصی و خاطی و ندار هستم. تو که معشوق کل عالمی، تو که مصداق واقعی بزرگی و ارجمندی و عشق هستی، تو چرا نگاهت را از من می‌دزدی؟ مگر عاشق بدون نگاه معشوق تواند زیست؟ 

بزرگا، آرامشی پر از شور و حرارت تابستانه دارم. مصحف‌های امتحانم پیش‌رویم باز بوده و من در خیالم به این لحظات زیبا و خاطره‌ساز و ماندگار می‌اندیشم. لحظاتی که معنای "لذت واقعی در لحظه حال" بوده و این، جز با لطف تو میسر نمی‌شد. گل‌خوش‌بوی من، لطف تو بر من مستدام بادا، درد عشقم همیشگی و نگاه تو بر من پایدار. 

مواظب من باش، برای من حرف بزن و دل مرا از من بخر. 


-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-

لذت، آرامش، خاطره، عشق.



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ تیر ۹۷ ، ۱۷:۰۶

محبوب من، سلام.

همچون همیشه، تو را در زندگی‌ام کم دارم. تو به‌گونه‌ای هستی که هر چقدر حضور داشته باشی، باز کم است. انگار این جان تشنه و مضطرب من را، تنها تو می‌توانی سیراب کنی و تسکین دهی. 

نازنین من، "همه را بیازمودم، ز تو خوشترم نیامد" و چه زیبا می‌شود لحظه‌ای که تو نیز مرا "دلنشین" صدا بزنی و من، جانم را فدای تو کنم. 

دلم زیبایی نوایت را می‌خواهد، وزینی کلامت را می‌طلبد و عطش هم‌صحبتی طولانی با تو دارد. گهگاهی پیامی مختصر روانه‌ی تو می‌سازم، امواج مکانیکی را مرتعش می‌کنم تا پیک صبای من باشد و امید دارم که صدای مرا از دلم بشنوی که چقدر با عشق تو می‌تپد، هرچند نمی‌تواند به ظاهر ابرازش کند. عزیزم، اگر تو نیز کمک کنی، زبان این طفل مقصر بهتر می‌چرخد و اگر دستانش را بگیری می‌تواند یاد بگیرد که سوی تو روانه شود، هرچند با تاتی‌تاتی‌ راه رفتن. حال، تو که چنین سزاوار و ارجمندی، چگونه دلت می‌آید کمک نکنی تا محکم بایستد و سوی تو بدود؟! 

نورِ جان، می‌خواهم حقیقتی را اعتراف بکنم: 

دوستی با تو میسّر که نشد نقشه کشیدم
با رفیقان شما دوست شدن فلسفه دارد
و این دلیل عشق ورزیدن من به نزدیکان و آشنایان توست.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ تیر ۹۷ ، ۲۱:۳۷